خدا را دوست دارم
Khodaroo doost daram chon ba har username ei ke basham mano ACCEPT mikone
Khodaroo doost daram chon ta khodam nakham hich vaght D.C im nemikone
Khodaroo doost daram chon ba ye DELETE harchi bekham pak mikone
Khodaroo doost daram baraye in hame friend ke baram ADD mikone
Khodaroo doost daram baraye in hame Wallpaper ke UPDATE mikone
Khodaroo doost daram chon ba in ke badam mano REBOOT nemikone
Khodaroo doost daram chon hamechimo midoone vali SEND TO ALL nemikone
اندرز
منتظرباش اما معطل نشو
تحمل کن اما توقف نکن
قاطع باش اما لجباز نباش
صريح باش اما گستاخ نباش
بگو آره اما نگو حتما
بگو نه اما نگو ابدا
بانک زمان
تصور کنيد بانکي داريد که در آن هر روز صبح 86400 تومان به حساب شما واريز مي شود و تا آخر شب فرصت داريد تا همه پولها را خرج کنيد، چون آخر وقت حساب خود به خود خالي مي شود.
در اين صورت شما چه خواهيد کرد؟
البته که سعي مي کنيد تا آخرين ريال را خرج کنيد!
هر کدام از ما يک چنين بانکي داريم: بانک زمان.
هر روز صبح، در بانک زمان شما 86400 ثانيه اعتبار ريخته مي شود و آخر شب اين اعتبار به پايان مي رسد.
هيچ برگشتي نيست و هيچ مقداري از اين زمان به فردا اضافه نمي شود.
ارزش يک سال را دانش آموزي که مردود شده، مي داند.
ارزش يک ماه را مادري که فرزندي نارس به دنيا آورده، مي داند.
ارزش يک هفته را سردبير يک هفته نامه مي داند.
ارزش يک ساعت را عاشقي که انتظار معشوق را مي کشد،
ارزش يک دقيقه را شخصي که از قطار جا مانده،
و ارزش يک ثانيه را آنکه از تصادفي مرگبار جان به در برده، مي داند.
هر لحظه گنج بزرگي است، گنجتان را مفت از دست ندهيد.
باز به خاطر بياوريد که زمان به خاطر هيچکس منتظر نمي ماند.
ديروز به تاريخ پيوست.
فردا معما است.
و امروز هديه است.
يک مزيت
من فقط يك مزيت دارم؛ هرگز نااميد نميشوم.
مارشال فـوچ
هنر حکومتکردن
هنر حکومتکردن در اين است که نگذارند افراد در سِمَت خود پير شوند.
ناپلئون بناپارت
در حال و هوای حج...
مرد آن است که ...
مرد آن است که حیای او بر شهوتش ، مهربانیش بر حسد و عفو او بر کینه غالب باشد0
آسیاب باش!
آسیاب باش ، درشت بستان و نرم باز ده !
انسان بیدار
انسان بیدار همواره کشیک نفس می کشد و پاسبان حرم دل است و واردات و صادرات ذهن خود را می پاید!
زیرک !
زیرک کسی است که : در او یاد مرگ بیشتر است و آمادگی برای آن شدیدتر!
هشدار تو را !
با خلق باش و نباش !
پاداشی صد هزار برابر
کسی که به دور از چشم برادر ( ایمانی ) اش در حق وی دعا کند ، از جانب عرش ندا داده می شود که صد هزار برا بر آنچه برای او خواستی نصیب تو خواهد شد 0
نجات از خود بینی !
کسی که از خود بینی نجات پیدا کرد ، راه مشاهده اسرار الهی برایش باز است0
چه بسیار بت!
هر چه از خدا باز دارد تو را ، آن بت است0
نوشته شده توسط پرنده ای بی تاب
ببخشيد که نمی نوشتم :
بعضی موقعها آدم اونقدر دلش می گيره که دلش نمی خواد بنويسه ....
راستی اينم سايت ابوالفضل العباس (ع)
مرا درياب..
رفتار من با بندگانم چنان است که گويي همين يک بنده را دارم
ولي رفتار بندگانم با من چنان است که گويي همه خدايان اويند جز من
خدايا:
اين جملات را از زبان يک انسان شنيدم ولي آن لحظه حس کردم که گويي ندايي غيبي اين کلمات را به من الهام مي کند.تاريک ترين پستوهاي قلبم روشن شد و گويي تمام فاصله هاي ميان من و تو از بين رفت.
اکنون از هر زمان به تو نزديک ترم
خدايا ، من تو را نمي شناسم اما تو داناتريني
مرا درياب..
کادوئی فکور
توليدی فكور مقدم شما را در نمايشگاه تخصصی لوكس و چراغهای تزئينی واقع در نمايشگاه بين المللی تهران گرامی می دارد.
زمان ۱۰ الی ۱۵ دی ماه
باران...
وقتي که بيرون خانه هوا سرد است و باران مي بارد، بخار شيشه ها را مي پوشاند آن وقت مي تواني با نوک انگشت، حرف هايت را روي پنجره ها بنويسي.
راستي وقتي پشت پنجره هاي چشمهايت گريه مي بارد، آن وقت هم مي تواني روي پنجره دل حرف هايي بنويسي، حرف هايي که نه کاغذ مي خواهد و نه قلم . . .
شيشه هاي مه گرفته، فرصت خوبي است براي نويسندگانِ چيره دستي که جايي براي نوشتن ندارند.
دعا
يک روز، سگ دانايی از کنار يک دسته گربه می گذشت. وقتی نزديک شد و ديد گربه ها سخت با خود سرگرم اند و اعتنايی به او ندارند، ايستاد.
از ميان گربه ها يک گربه درشت و عبوس پيش آمد و گفت: اي برادران دعا کنيد، اگر از ته قلب دعا کرديد و دعا کرديد و دعا کرديد، آنگاه يقين بدانيد که باران موش خواهد آمد.
سگ چون اين را شنيد در دل خنديد.
از آنها روبرگرداند وگفت: ای گربه های کور ابله، مگر ننوشته اند و مگر من و پدرانم نخوانده ايم و ندانسته ايم که آنچه به ازاي ايمان و دعا و عبادت می بارد، موش نيست بلکه استخوان است.
باران نگاه
|
دستهاي باغچه کوچک خانه، زير باران تند و يکريز خيس شده بودند.
شنيده ام همه دانه ها، حتي آنها که مدتهاست در پستو مانده اند، با صداي باران بيدار مي شوند.
دانه کوچک دلم را در باغچه کاشته ام و مي سپارمش به باران نگاه تو.
امروز هوا بارانيست
وقتی که بيرون خانه هوا سرد است و باران می بارد، بخار شيشه ها را می پوشاند آن وقت می توانی با نوک انگشت، حرف هايت را روی پنجره ها بنويسی.
راستی وقتی پشت پنجره های چشمهايت گريه می بارد، آن وقت هم می توانی روی پنجره دل حرف هايی بنويسی، حرف هايی که نه کاغذ می خواهد و نه قلم . . .
شيشه های مه گرفته، فرصت خوبی است برای نويسندگانِ چيره دستی که جايی برای نوشتن ندارند.
دعا...
يک روز، سگ دانايی از کنار يک دسته گربه می گذشت. وقتی نزديک شد و ديد گربه ها سخت با خود سرگرم اند و اعتنايی به او ندارند، ايستاد.
از ميان گربه ها يک گربه درشت و عبوس پيش آمد و گفت: اي برادران دعا کنيد، اگر از ته قلب دعا کرديد و دعا کرديد و دعا کرديد، آنگاه يقين بدانيد که باران موش خواهد آمد.
سگ چون اين را شنيد در دل خنديد.
از آنها روبرگرداند وگفت: ای گربه کور ابله، مگر ننوشته اند و مگر من و پدرانم نخوانده ايم و ندانسته ايم که آنچه به ازای ايمان و دعا و عبادت می بارد، موش نيست بلکه استخوان است.
دانستن :
در زندگی به نظر می رسد:
-افرادی نمی دانند و نمی دانند که نمی دانند، آنها همچون کودکان هستند آنها را پرورش دهید .
-افرادی نمی دانند اما می دانند که نمی دانند، آنها مشتاق هستند به آنها آموزش دهید.
-افرادی هستند که نمی دانند اما گمان می کنند که می دانند، آنها خطرناک هستند از آنها اجتناب کنید.
-افرادی هستند که می دانند اما نمی دانند که می دانند، آنها در خواب هستند بیدارشان کنید.
-افرادی می دانند اما تظاهر می کنند که نمی دانند، آنها هنرپیشه هستند با آنها تفریح کنید.
-افرادی می دانند و می دانند که می دانند، به دنبال آنها نروید زیرا چنانچه بدانند که می دانند مایل نیستند آنها را دنبال کنیداما با دقت به انها گوش کنیدو ببینید برای گفتن چه دارندزیرا آنها آنچه را که نمی دانید به یاد شما میاورند انها به همین دلیل برای شما فرستاده شده اند و شما آنها را به همین دلیل فراخوانده اید.
آموخته ام كه...
آموخته ام كه... بهترين كلاس درس دنيا محضر بزرگترهاست آموخته ام كه... وقتي عاشق می شوم ، عشق خودش را نشان می دهد آموخته ام كه... وقتی سعی می كنی عملی را تلافی كرده و حسابت را با ديگری صاف كنی، تنها به او اجازه می دهی بيشتر تو را برنجاند. آموخته ام كه... هيچ كس كامل نيست مگر اينكه در دام عشق او اسير شوی. آموخته ام كه... هر چه زمان كمتری داشته باشم ، كارهای بيشتری انجام می دهم. آموخته ام كه... اگر يك نفر به من بگويد ،“ تو روز مرا ساخته ای” روز مرا ساخته است آموخته ام كه... وقتی ، به هيچ طريقی قادر نيستم كمك كنم ، می توانم براي او دعا كنم آموخته ام كه... هر چقدر آدمی نسبت به جبر زمانه اش جدی باشد ، اما هميشه نياز به دوستی دارد كه بتواند بدون تكلف و ساده لوحانه با او بر خورد كند. آموخته ام كه... گاهی اوقات همه آن چيزی كه انسان نياز دارد ، دستی برای گرفتن و قلبی برای درك شدن است. آموخته ام كه... بايد شكر گزار باشيم كه خداوند هر آنچه را كه از او می طلبيم ، به ما نمی دهد آموخته ام كه... زير ظاهر سر سخت هر انسانی فردی نهفته ، كه خواهان تمجيد و دوست داشتن است. آموخته ام كه... زندگی سخت است اما من سخت ترم. آموخته ام كه... وقتی در بندر غم لنگر می اندازی ، شادی در جای ديگر شناور است. آموخته ام كه... همه خواهان آنند كه در اوج قله زندگی كنند ، اما همه شاديها و پيشرفتها زمانی رخ می دهند كه در حال صعود به سوی آن هستی. آموخته ام كه... پند دهی فقط در دو برهه از زمان جايز است ، زمانی كه از تو خواسته می شود و هنگامی كه خطری زندگی كسی را تهديد می كند.
مهربان من :
می گويند: «اگر روزی "عشق ورزی به قدرت" به "قدرت عشق ورزی" تبديل شود، صلح همه جهان را فرا خواهد گرفت».من که تو را به سادگی باران يافته ام و به مهربانی نسيم،من که در کنار تو احساس عظمت کرده ام،آسان است که به همه دنيا بگويم:
اگر کسی عشق به خدا و بندگانش را آموخت ديگر جايی برای قدرت باقی نمی ماند تا عشقی به قدرت باشد و . . .
رمضان:
در جايی خوانده بودم پرندگان را می توان به دو دسته تقسيم کرد:
1- پرندگانی که بال دارند و پرواز می کنند
2- پرندگانی که بال دارند ولی پرواز نمی کنند
اگر موجودی باشد که بتواند بدون بال نيز پرواز کند، شما فکر می کنيد پس از يک ماه فرصت طلايی و ناآموخته ها را آموختن، انسانها را به چند دسته می توان تقسيم کرد؟
![]() |
اشعار بيابان :
من از چشمان خود آموختم رسم رفاقت را
که چون عضوی به درد آید به جایش دیده می گرید
حديث دوست
عهد کرده بودم که "حديث دوست نگويم مگر به حضرت دوست" و حال می خواهم با تو بگويم......
"با تو گفتنم هوس است" اما، روی با تو گفتنم نيست.
ای صاحب عصر و زمان هيچ وقت فکر نکرده ام که با اين همه بدی و زشتی، ديگر مرا به سوی تو راهی نيست.
چون خوب می دانم نيم نگاه تو کافيست تا ....
تو بارانی تو بارانی تو باران منم اين ذره ی در خاک پنهان،
آه که اگر يک تابش آفتاب و يک وزش نسيم بود به اعجاز سر انگشتانت تا عرش می رفتم.....
انتظار...
گفته بودی که پنجره ها، چشم های ديوارند
ديشب، به هوای ديدن تو، ديواردلم راشکافتم وپای پنجره اش چشم انتظارتونشستم.
نمی دانم کِی آمدی. . . !
اما صبح، چشم هايم خيس بود از باران عشق
بيا چيزی بفهميم!
در ابعاد اين عصر خاموش
من از طعم تصنيف در متن ادراك يك كوچه تنهاترم.
بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهايي من بزرگ است.
و تنهايی من شبيخون حجم ترا پيش بينی نمی كرد.
و خاصيت عشق اين است.
كسی نيست.
بيا تا زندگی را بدزديم ، آن وقت
ميان دو ديدار قسمت كنيم.
بيا با هم از حالت سنگ چيزی بفهميم.
بيا زودتر چيزها را ببينيم.
ببين ، عقربك های فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردی بدل مي كنند.
بيا آب شو مثل يك واژه در سطر خاموشی ام.
بيا ذوب كن در كفدست من جرم نورانی عشق را.
سهراب سپهری
نوشته شده توسط:پيرمغان
اميد جان ما تويی گدا منم خدا تويی
به در گه تو امدم - ز در گهت مکن ردم
اگر که خوب اگر بدم- که واجب العطا تويی
گدا منم - خدا تويی
به بينوا تويی نوا- به درد ما تويی دوا
به سينه ها تويی صفا- به ديده ها ضياء تويی
گدا منم - خدا تويی
بی تاب و در تبم ببين- فرياد يا ربم ببين
لبيک بر لبم ببين- مجيب هر دعا تويی
گدا منم - خدا تويی
از رحمت تابنده ات- بده جواب بنده ات
اين بنده شرمنده ات- که غافر الخطا تويی
گدا منم - خدا تويی
به مروه و صفا روم- با ذکر ربنا روم
از درگهت کجا روم - روم به هر کجا تويی
گدا منم - خدا تويی
نوشته شده توسط: مراقبه
جام تنهايي
انتظار را شنيده بودم ولی اكنون به چشم ديدم. تنهايی را گفته بودم, اما اكنون در آغوش گرفتم. باور نكرده بودم زندگی را. ريزش برگهای زرد را نديده بودم. اما...
بهار را ديده بودم ولی چشم پائيزيم كور بود. حيات تابستان را ديده بودم ولی به پايان زمستانی نيانديشيده بودم. طلوع را ديده بودم ولی غروب را نشنيده گرفتم. به راستی چرا هر شكفتنی را روزی پژمردگی است؟
و به ياد آن كلام زيبا:
" بگذاريد و بگذريد.
ببينيد و دل مبنديد.
چشم بياندازيد و دل مبازيد.
كه دير يا زود بايد گذاشت و گذشت... "
و اينك...
اين صدای شكستن است.
صدای شكستن جام تنهايی من
كه تو آن را لبريز از «بودن» كرده بودی.
و اكنون صدايی غريب
شكستنش را در گوش باد زمزمه كرد.
بشنو و فراموش كن
همچونم موجی كه فرو خواهد نشست...
نوشته شده توسط:پيرمغان
گل هميشه بهار
|
گل من |
||||
|
|
تو راز ما را |
|||
|
به کدام ديو گفتی |
||||
|
که بريده ريشه مهر |
||||
|
شکسته شيشه عشق |
می دانم خسته ای و پژمرده
اما اگر
به عشق ايمان بياوری
درد را احساس کنی
طعم صداقت را بچشی
و به اميد دست ياری بدهی
خواهی ديد که گل وجودت هميشه بهار خواهد ماند.
از تو...
اما نمی توانم؛
عشق ميوه ای است از فصل پنجم و من زندانی زندان تنگ چهار فصل زندگی...
می دانم در باغ وجود تو جز حيرت ، طعم هيچ ميوه ای را نخواهم چشيد.
رمز حيات
ژرفنای خاموش ديارمردگان هميشه چشم انتظار مسافر جديدی از جهان خاکی است.
هر لحظه مسافران خيل خيل می رسند و بدرقه کنندگان کاروان، کاروان فغان می کنند.
اما ای عزيز: جاودانگی هنر نيست.
خوب بودن، خوب ماندن و خوب مردن رمز حيات است و چشمه حيات از آن ماندگار
برنده يا بازنده ؟
نمی دانم در بازی زندگی برنده ای يا بازنده؟!
ولی از کسی شنيده ام که:
برنده بيش از بازنده کار انجام می دهد و در انتها باز هم وقت دارد
بازنده هميشه آنقدر گرفتار است که حتی نمی تواند به کارهای ضروری بپردازد
اميدورام هميشه برنده باشی!.....
رهواره...
خدا قول نداده آسمون هميشه آبی باشه و باغها هميشه پراز گل. قول نداده زندگی هميشه به کامت باشه؛ خدا ساحل بیطوفان، آفتاب بیبارون رو هم قول نداده، قول نداده که تو رنج و وسوسه و اندوه رو تجربه نکنی، خدا جادههای آسون و هموار،سفرهای بیمعطلی رو قول نداده....قول داده؟
ولی خدا؛ رسيدن يه روز خوب رو قول داده.
خدا آسمون آبی بعد از طوفان رو قول داده،
قول داده بعد هر ترنم بارون، رنگين کمون تو آسمون باشه.
قول داده بعد هر رنج و سختی راحتی باشه؛
::پس ناملايمات زندگی رو شکر بگو و فقط از خودش کمک بگير که او جاودان است وبس.نا اميدی مثل جادهای پر دستاندازه که از سرعت کم ميکنه؛اما همين دستاندازها نويد يه جاده صاف و وسيع رو بهت ميده...زياد تو دستاندازا نمون،دست و به زانو بگير و يا علی بگو و ادامه بده.وقتی حس کردی به اون چيزی که میخواستی نرسيدی خدا رو شکر کن چون اون میخواد تو يه زمان مناسبتر غافلگيرت کنه و يه چيزی فراتر از خواسته الانت بهت بده.::
اندرز...
با خدا به صدق و صفا
با خلق خدا به عدل و انصاف
با نفس به قهر و ستيز
با بزرگان به خدمت و درستی
با خردان به شفقت و مهربانی
با درويشان به سخاوت و بلند نظری
با دوستان به نصيحت و دلالت
با دشمنان به حلم و بردباری
با جاهلان به خاموشی و سکوت
با عالمان به تواضع و فروتنی
برگرفته از مناجات نامه خواجه عبدالله انصاری
حکمت کارهای او...
برادرم می گفت:اگر خدا جيز هايی را به تو نداده است.
مطمئنا چيزهايی هست که از تو نگرفته است.
نوشته شده توسط سلمان
اميد...
|
آسمان مال من است پنجره ، فکر، هوا، عشق، زمين مال من است. چه اهميت دارد گاه اگر می رويند قارچهای غربت امروز را با عشق آغاز می کنم و می دانم نهال اميدی که در دل نشانده ام، روزی به گل خواهد نشست. |
بانوی آب و آئينه:
|
خورشيد خم شد تا نگاهت را ببوسد |
گل غنچه شد تا قرص ماهت را ببوسد |
|
هفت آسمان افتاد در آيينه آب |
تا لحظه اي رد نگاهت را ببوسد |
|
افتاده حتی سايه خورشيد بر خاک |
تا ذره ای از گرد راهت را ببوسد |
|
هلهله در هفت آسمان پيچيده است. خداوند را سَر آفرينش سِر بهار و خلاصه ی خوبيها است. مي خواهد شعری در قامت انسان بسرايد و مهربانی و مهرورزی را آيتی آفريده باشد و تمامت خويش را در آن به تماشا بنشيند. می خواهد عشق و مادری را تنديسی بيافريند که نه تنها مادر فرزندان بودن که مادر پدر خويش بودن را نيز اسطوره ای بی بديل باشد. |
در انتظار ...
تمام شب دعا کردم نيامد
به من میگفت بايد با خدا بود
به عهدش هم وفا کردم نيامد
نوشته شده توسط نگين عشق
ايستادن ...
از او پرسيدم: آيا از ايستادن خسته نشده ای؟
جواب داد: نه، لذت ترساندن آنقدر زياد است که خستگی ام را جبران می کند.
راستی :: به نظر شما "تنها کسانی که تنشان از کاه پر شده است طعم اين لذت را می چشند؟"...
توانايی تو
من نمی گويم :
چون کوه مقاوم باش، چون باد پرتلاش ، چون دريا خروشان يا چون برکه بی تفاوت ...
فقط می گويم :
"خودت باش" با تمام توانايی های حيرت آور يک انسان معمولی ....
دو خط موازی :
آن وقت دو خط موازی چشمشان به هم افتاد .
و در همان يک نگاه قلبشان تپيد .
و مهر يکديگر را در سينه جای دادند .
خط اولی گفت :
ما ميتوانيم زندگی خوبی داشته باشيم .
و خط دومی از هيجان لرزيد .
خط اولي گفت و خانه ای داشته باشيم در يک صفحه دنج کاغذ .
من روزها کار ميکنم.ميتوانم بروم خط کنار يک جاده دور افتاده و متروک شوم ، يا خط کنار يک نردبام .
خط دومی گفت : من هم ميتوانم خط کنار يک گلدان چهار گوش گل سرخ شوم ، يا خط کنار يک نيمکت خالی در يک پارک کوچک و خلوت .
خط اولی گفت : چه شغل شاعرانه ای و حتما زندگی خوشی خواهيم داشت .
در همين لحظه معلم فرياد زد : دو خط موازی هيچ وقت به هم نمی رسند .
و بچه ها تکرار کردند : دو خط موازی هيچ وقت به هم نمی رسند .
دو خط موازی لرزيدند . به هم ديگر نگاه کردند . و خط دومی پقی زد زير گريه . خط اولی گفت نه اين امکان ندارد حتما يک راهی پيدا ميشود . خط دومی گفت شنيدی که چه گفتند . هيچ راهی وجود ندارد ما هيچ وقت به هم نمی رسيم و دوباره زد زير گريه .
خط اولی گفت : نبايد نااميد شد . ما از صفحه خارج ميشويم و دنيا را زير پا ميگذاريم . بالاخره کسی پيدا ميشود که مشکل ما را حل کند .
خط دومی آرام گرفت و آن دو اندوهناک از صفحه کاغذ بيرون خزيدند از زير کلاس درس گذشتند و وارد حياط شدند و از آن لحظه به بعد سفرهای دو خط موازي شروع شد .
آنها از دشتها گذشتند ...
از صحراهای سوزان ...
از کوهای بلند ...
از دره های عميق ...
از درياها ...
از شهرهای شلوغ ...
سالها گذشت وآنها دانشمندان زيادی را ملاقات کردند .
رياضی دان به آنها گفت : اين محال است .هيچ فرمول رياضی شما را به هم نخواهد رساند . شما همه چيز را خراب ميکنيد .
فيزيکدان گفت : بگذاريد از همين الان نااميدتان کنم .اگر می شد قوانين طبيعت را ناديده گرفت ، ديگر دانشی بنام فيزيک وجود نداشت .
پزشک گفت : از من کاری ساخته نيست ، دردتان بی درمان است .
شيمی دان گفت : شما دو عنصر غير قابل ترکيب هستيد . اگر قرار باشد با يکديگر ترکيب شويد ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد .
ستاره شناس گفت : شما خودخواه ترين موجودات روی زمين هستيد رسيدن شما به هم مساويست با نابودی جهان . دنيا کن فيکون می شود سيارات از مدار خارج ميشوند کرات با هم تصادم می کنند نظام دنيا از هم می پاشد . چون شما يک قانون بزرگ را نقض کرده ايد .
فيلسوف گفت : متاسفم ... جمع نقيضين محال است .
و بالاخره به کودکی رسيدند کودک فقط سه جمله گفت :
شما به هم می رسيد .
نه در دنياي واقعيات .
آن را در دنيای ديگری جستجو کنيد .
دو خط موازی او را هم ترک کردند و باز هم به سفرهايشان ادامه دادند .
اما حالا يک چيز داشت در وجودشان شکل مي گرفت .
« آنها کم کم ميل رسيدن به هم را از دست می دادند »
خط اولی گفت : اين بی معنيست .
خط دومی گفت : چي بی معنيست ؟
خط اولی گفت : اين که به هم برسيم .
خط دومی گفت : من هم همينطور فکر ميکنم و آنها به راهشان ادامه دادند .
يک روز به يک دشت رسيدند . يک نقاش ميان سبزه ها ايستاده بود و بر بومش نقاشی ميکرد .
خط اولی گفت : بيا وارد آن بوم نقاشي شويم و از اين آوارگي نجات پيدا کنيم .
خط دومی گفت : شايد ما هيچوقت نبايد از آن صفحه کاغذ بيرون می آمديم .
خط اولی گفت : در آن بوم نقاشی حتما آرامش خواهيم يافت .
و آن دو وارد دشت شدند و روي دست نقاش رفتند و بعد روي قلمش .
نقاش فکری کرد و قلمش را حرکت داد
و آنها دو ريل قطار شدند که از دشتي می گذشت و آنجا که خورشيد سرخ آرام آرام پايين می رفت سر دو خط موازی عاشقانه به هم می رسيد .
ليلی ...
شيطان گفت : يک اتفاق است . بنشين تا بيفتد .
انها که حرف شيطان را باور کردند،نشستند و ليلی هيچگاه اتفاق نيفتاد .
مجنون اما بلند شد . رفت که ليلی بسازد .
خدا گفت : ليلی درد است ، درد زادنی نو ، تولدی به دست خويشتن .
شيطان گفت : آسودگی است . خيالی است خوش .
خدا گفت : ليلی رفتن است . عبور است و رد شدن .
شيطان گفت : ماندن است ، فرو رفتن در خود.
خدا گفت : ليلی جستجو ست . ليلی نرسيدن است . نداشتن و بخشيدن .
شيطان گفت : خواستن است . گرفتن وتملک .
خدا گفت : ليلی سخت است ، دير است و دور از دست .
شيطان گفت : ساده است . همين جايی و دم است ، و دنيا پر شد از ليلی های زود .
ليلی های ساده ، اينجايی . ليلی های نزديک لحظه ای .
خدا گفت : ليلی زندگی است . زيستنی از نوع ديگر . ليلی جاودانی شد و شيطان ديگر نبود .
مجنون زيستنی از نوع ديگر را برگزيد ، و می دانست که ليلی تا ابد طول می کشد .
برنده و بازنده :
بازنده می گويد : هيچ کس راه حلی را نمی داند.
عشق واقعی آن است که ...
عاشق، محبت می کند زيرا چشمه آن را در وجود خويش لبريز و جوشان می يابد نه به آن دليل که پاسخی گيرد.
عشقی که من نثار تو می کنم دست دوم است زيرا اولين بار من بودم که طعم خوش آن را چشيدم.
سرسبزترين بهار تقديم تو باد
آوای خوش هزار تقديم تو باد
گويند که لحظه ايست روييدن عشق
آن لحظه هزار بار تقديم تو باد
عشق يعنی :
ای اميد آسمان های غريب
ای به رنگ اشك های گرم شمع
ای چنان لبخند ميخك ها نجيب
ای دوای درد دلهای اسير
ای نگاهت مرهم زخم بهار
ای عبور تو غروب آرزو
ای ز شبنم هاي رويا يادگار
كوچه دل با تو زيبا ميشود
تو شفا بخش نگاه عاشقی
مهربانی نازننی مثل عشق
با تمام شاپرك ها صادقی
چشم هايت مثل رنگين كمان
دست هايت باغ پاك نسترن
قلب اقيانوسی از شوق و نگاه
با دلت پروانه شد احساس من
قلب من يك جاده تاريك بود
با تو قلبم كلبه پيوند شد
اشك هايم مثل نيلوفر شكفت
حاصلش يك آسمان لبخند شد
مرز ما گلداني از احساس شد
تو گلدان پيچكی از عاطفه
تو شدی راز شكفتن
من شدم برگ سبز و كوچكی از عاطفه
ای تماشای تو يك حس لطيف
بی تو فرش كوچه ها بارانی ست
بی تو صد نيلوفر عاشق هنوز
در حصار عاشقی زندانی ست
قلب من تقديم چشمان تو شد
عشق يعنی تا ابد آبی شدن
عشق يعنی لحظه ای بارانی و
لحظه ای شفاف و مهتابی شدن
عشق يعنی لذت يك آرزو
عشق يعنی يك بلای ماندگار
عشق يعنی هديه ای از آسمان
عشق يعنی يك صفای سازگار
عشق يعنی با وجود زندگی
دور از آداب مردم زيستن
عشق يعنی لحظه ای خنديدن و
سال ها اشك ندامت ريختن
عشق يعنی زنگ تكرار نگاه
عشق يعنی لحظه ای زيبا شدن
عشق يعنی قطره بودن سوختن
عشق يعنی راهي دريا شدن
هر چه هست اين عشق صد ها قلب صاف
با حضورش آبی و بی كينه است
عشق يعنی سبز بودن تا ابد
عشق رنگ نقره آينه است
تو گل گلدان قلب من شدی
عشق شد يك برگ از گلدان تو
در بهار آرزوها می دهد
ميوه های عاطفه چشمان تو
چشمهايم باز بارانی شدند
قلبم اما گشت دريای ز عشق
دل گذشت از كوچه هاي خاطره
روح شد مضمون و معنايي ز عشق
بايد از آرامش دل ها گذشت
شادمان چون لحظه ديدار شد
بهترين تسكين دل اين جمله است
بايد از پيوند تو سرشار شد
قدم اول را برداريم ...

اشتباه
می گويد : اشتباه کردم.
وقتی بازنده ای مرتکب اشتباه می شود ،
می گويد : تقصير من نبود.
قطعه گمشده2
يک روز می رسد که هر کس قطعه گمشده خودش را پيدا می کند. چشم باز می کند و به آن خوب نگاه می کند. قطعه گمشده هر کس جز خودش هيچ کس نيست.
قطعه گمشده۱
You are missing a piece. You are unhappy.I got it.You are rolling.You are looking for your missing piece.Sometimes you pake in the sun.Sometimes you cool under the rain. You could not roll very fast because you are missing a piece
هر کس يک قطعه گمشده دارد.ماجرای زندگی آدم ها همين است که دنبال قطعه گمشده اشان می گردند.
گاه آن را مه آلود پيدا می کنند ، گاه روشن.گاه در لباس آدمی يا در فضای بارانی يک خيال، گاه آن را عشق می نامند.گاه رويا، و تا آن را نيابند آرام نمی گيرند.
آدم ها آنقدر درگير اين قطعه گمشده اند که جز آن را نمی بينند.
گاه پايشان به آدمی گير می کند، گاه خيال کسی را آشفته می سازد. گاه در رويای خفته ای می ريزد و در همه اين لحظه ها در پی گمشده خويش است . و ديگران بهانه خوابگردی اويند.
نوشته شده توسط پرنده ای بی تاب
دوباره "دوستی":
دوستی نيز "گلی" است مثل : نيلوفر وناز
ساقه ترد و ظريفی دارد،
بی گمان سنگدل است
آن که روا می دارد،
جان اين ساقه ی نازک را _دانسته _ بی آزارد!
شعر يعنی
يا لباسی از شقايق دختن
شعر يعنی با وجود خستگی
بر سر پروانه دل سوختن
شعر يعنی سری از اسرار عشق
شعر يعنی يك ستاره داشتن
شعر يعنی يك نگاه خسته را
از كوير گونه ای برداشتن
شعر يعنی داستاني نا تمام
شعر يعنی جاده ای بی انتها
شعر يعنی گفتن از احساس موج
در كنار حسرت پروانه ها
شعر يعنی آه سرخ لاله ها
شعر يعنی حرف پنهان در نگاه
شعر يعنی ترجمان يك نفس
عمق سايه روشن دشت پگاه
شعر يعنی يك زلال بي دريغ
شعر يعنی راز قلب يك صدف
شعر يعنی درد دلهاي نسيم
حرفی از تنهايی سبز علف
شعر يعنی تاب خوردن روی موج
در كنار بركه ساحل ساختن
شعر يعنی هديه اس از آسمان
بهر ياسی بی نوا انداختن
شعر يعنی فصلی از سال نگاه
شعر يعنی عاشقانه زيستن
شعر يعنی پولكی از عشق را
روي دامان كويری ريختن
شعر يعنی حس يك پرواز محض
در ميان آسمان پيدا شدن
شعر يعنی در حصار زندگي
غرث در گلواژه رويا شدن
شعر يعنی قصه يك آرزو
شعر يعنی ابتدای يك غروب
شعر يعنی تكه ای از آسمان
شعر يعنی وصف يك انسان خوب
شعر يعنی قلعه ای از جنس عشق
كم كنم از واژه و حرف و سخن
شعر يعنی حرف قلبی سرخ و پاك
...
کاش...
توی بازار صداقت كمی ارزانی يود
كاش اگر گاه كمی لطف به هم ميكرديم
مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود
كاش به حرمت دلهای مسافر هر شب
روی شفاف ترين خاطره مهمانی بود
كاش دريا كمی از درد خودش كم میكرد
قرض میداد به ما هرچه پريشانی بود
كاش به تشنگی پونه كه پاسخ داديم
رنگ رفتار من و لحن تو انسانی بود
مثل حافظ كه پر از معجزه و الهامست
كاش رنگ شب ما هم كمی عرفانی بود
چه قدر شعر نوشتيم برای باران
غافل از آن دل ديوانه كه بارانی بود
كاش سهراب نمیرفت به اين زودی ها
دل پر از صحبت اين شاعر كاشانی بود
كاش دل ها پر افسانه ی نيما می شد
و به يادش همه شب ماه چراغانی بود
كاش اسم همه دختركان اينجا
نام گلهای پر از شبنم ايرانی بود
كاش چشمان پر از پرسش مردم كمتر
غرق اين زندگی سنگی و سيمانی بود
كاش دنيای دل ما شبی از اين شبها
غرق هر چيز كه می خواهی و می دانی بود
دل اگر رفت شبی كاش دعايی بكنيم
راز اين شعر همين مصرع پايانی بود
شقايق
آرامش مهتابی شب داد شقايق
رسوا شدم آسوده شد او فكرش و من را
يك عاشق ديوانه لقب داد شقايق
عشق و ديوانگی
در همه جا شناور بودند،آنها از بيكاری خسته و كسل شده بودند.
روزی همه فضايل وتباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر و كسل تر از هميشه.ناگهان ذكاوت ايستاد و گفت:"بياييد يك بازی بكنيم مثلا قايم باشك"همه از اين پيشنهاد شاد شدند و ديوانگي فورا فرياد زد من چشم می گذارم من چشم می گذارم.
و از آنجايي كه هيچ كس نمی خواست به دنبال ديوانگی بگردد همه قبول كردند او چشم بگذارد و به دنبالِ آنها بگردد.
ديوانگی جلوی درختی رفت و چشمهايش را بست و شروع كرد به شمردن..يك..دو..سه..
همه رفتند تا همه جايي پنهان شوند!
لطافت خود را به شاخِ ماه آويزان كرد.
خيانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد.
اصالت در ميانِ ابرها مخفی گشت.
هوس به مركزِ زمين رفت.
طمع داخلِ كيسه ای كه خودش دوخته بود مخفی شد.
و ديوانگی مشغول شمردن بود،هفتاد و نه...هشتاد..هشتاد ويك ..
همه پنهان شده بودند به جز عشق كه همواره مردد بود و نمی توانست تصميم بگيرد.و جای تعجب هم نيست چون همه می دانيم پنهان كردن عشق مشكل است.
در همين حال ديوانگی به پايان شمارش ميرسيد.نودوپنج..نودوشش..نودوهفت..
هنگامی كه ديوانگی به صد رسيد عشق پريد و در بين يك بوته گل رز پنهان شد.
ديوانگی فرياد زد دارم ميام.و اولين كسي را كه پيدا كرد تنبلی بود،زيرا تنبلی،تنبلی اش آمده بود جايی پنهان شود و لطافت را يافت كه به شاخ ماه آويزان بود.دروغ ته درياچه،هوس در مركزِ زمين ،يكی يكی همه را پيدا كرد به جز عشق.او از يافتن عشق،نااميد شده بود.
حسادت در گوشهايش زمزمه كرد،تو فقط بايد عشق را پيدا كنی و او پشت بوته گل رز است.
ديوانگی شاخه چنگك مانندی را از دزخت كند و با شدت و هيجان زياد آن را در بوته گل
رز فرو كرد و دوباره و دوباره تا با صدای ناله ای متوقف شد.
عشق از پشت بوته بيرون آمد با دستهايش صورت خود را پوشانده بود و از ميان انگشتانش قطرات خون بيرون می زد.شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جايی را ببيند.او كور شده بود.
ديوانگي گفت:"من چه كردم من چه كردم،چگونه می توانم تو را درمان كنم."عشق پاسخ داد:
"تو نمی توانی مرا درمان كنی اما اگر می خواهی كاری بكنی،راهنمای من شو."
و اينگونه است كه از آن روز به بعد عشق كور است و ديوانگی همواره در كنارِ اوست.
اينم يه جور تعبيره ديگه از عشق و ديوانگی می شه ، نه....
کوچه
همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه که بودم
در نهانخانه جانم، گل ياد تو، درخشيد
باغ صدخاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
يادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتيم
پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتی بر لب آن جوی نشستيم
تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه، محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آوازشباهنگ
يادم آيد: تو به من گفتی :
از اين عشقحذر کن!
لحظه ای چند بر اين آب نظر کن
آب، آيينه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا، که دلت بار گران است!
تا فراموش کنی ، چندی از اين شهر سفر کن
با تو گفت: حذر از عشق! ندانم
سفر از پيش تو، هرگز نتوانم
نتوانم!
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی ، من نه رميدم، نه گسستم...
باز گفتم که: تو صيادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم، نتوانم!
اشکی از شاخه فرو ريخت
مرغ شب، ناله تلخی زد و بگريخت..
اشک در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد
بچه ها من اين شعر فريدون مشيری رو خيلی دوست دارم
زندگی
زندگی زيباست نمی دانم چرا؟
عاشقان رسوا نمی دانم چرا؟
عاقلان در عالم اخری روان،
من که غرق دنيه ام اما نمی دانم چرا؟
آدميت در ذروه گاه خود رها ،
ظلم باشد بی هويت من نمی دانم چرا؟
دوست دارم ابر باشم بر دل دريا بگريم،
جام اشک من بخشکيدست نمی دانم چرا؟
خواستن توانستن است:
شبنمی بر گونه های ياس شد
می شود دل را به درياها سپرد
قايق خود را به سمت عشق برد
می شود تا آرزوها پر کشيد
موج موج تشنگی را سر کشيد
می شود در آرزوی آب مرد
چون گلی در باغ روياها فسرد
دوستی
خستگی ازدوش هم برداشتن
دوستی را گر تو باور داشتی
صد هزار آئينه در بر داشتی
درتوخورشيد صداقت می شکفت
در دلت نور رفاقت می شکفت
کاش می شد کلبه ای در ماه داشت
تا به خورشيد حقيقت راه داشت
گر بيايی با چراغ دوستی
می رويم اينک به باغ دوستی
شوق می آيد به استقبال تو
رنگ شادی می زند بر بال تو
غنچه ها تک تک سلامت می کنند
نغمه خوانان شاد کامت می کنند
يک سبد معجون نابت می دهند
ساغری از آفتابت می دهند
می شوی اينگونه مهمان غزل
می نشينی بر سر خوان غزل
از تخيل ذوق تو پر می شود
راه شعر آنجا ميان بر می شود
می شوی يکپارچه از مضمون ناب
می دود در جسم وجانت التهاب
دل،وجودت را به آتش می کشد
تارو پودت را به آتش می کشد
حواسمونو جمع کنيم که:
نکند پرش بريزد،نکند لبش نخندد
نکند که سينه سرخی،دل از آسمان بگيرد
همه جا بهار باشد،گل من ولی بميرد
نکند کسی نپرسد،چه خبر؟چه شد پرستو؟
نکند کسی نداند،که کجاست خانه او
نکند زمين بترسد،نکند دلش بلرزد
شب وآن هزارچشمی،که دوباره می درخشد
نکند که خواب باشم،وخدا مرا نبخشد!
بهترين دارايی انسان
من در اتاق کوچک خود چيزی دارم که تو در عرش کبريايت نداری؟
من چون تويی دارم و تو چون خودی نداری.
راستی استاد درست گفتند که:
من درد تورا زدست آسان ندهم***دل برنکنم زدوست تاجان ندهم
از دوست به يادگار دردی دارم***کان درد به صد هزار درمان ندهم
Value of human capital
Engineers and scientists will never make as much money as business executives. Now a rigorous mathematical proof that explains why this is true
Postulate 1: Knowledge is Power
Postulate 2: Time is Money
As every engineer knows
Power= Work / Time
Since Knowledge = Power, and Time =Money, we have
Knowledge= Work / Money
:Solving for Money, we get
Money = Work / Knowledge
Thus, as Knowledge approaches zero, Money approaches infinity regardless of the Work .done
.Conclusion: The Less you Know, the more money you Make
واقعا آدم چی می تونه بگه
آسان و سخت!
Bad is easy.................................. Good is hard
Losing is easy.............................. Winning is hard
Talking is easy............................. Listening is hard
Watching TV is easy.................... Reading is hard
Giving advice is easy.................... Taking advice is hard
Flab is easy................................. Muscle is hard
Stop is easy................................ Go is hard
Dirty is easy................................ Clean is hard
Take is easy................................ Give is hard
Dream is easy............................. Think is hard
Lying is easy..................... Truth is hard
Sleeping is easy.............. Waking is hard
Talking about God is easy....... Pray to God is hard
Holding a grudge is easy......... Forgiving is hard
Telling a secret is easy............ Keeping a secret is hard
Play is easy................................Work is hard
Falling is easy.............................Getting up is hard
Spending is easy........................ Saving is hard
Eating is easy............................ Dieting is hard
Doubt is easy............................. Faith is hard
Laughter is easy........................ Tears are hard
Criticizing is easy...................... Taking criticism is hard
Letting go is easy....................... Hanging on is hard
Secret sin is easy...................... Confession is hard
Pride is easy.................... Humility is hard
Excusing oneself is easy........ Excusing others is hard
Borrowing is easy........................ Paying back is hard
Sex is easy................................ Love is hard
Argument is easy........................ Negotiation is hard
Naughty is easy.......................... Nice is hard
Going along is easy..................... Walking alone is hard
Dumb is easy.............................. Smart is hard
Cowardice is easy....................... Bravery is hard
Messy is easy............................ Neat is hard
War is easy................................ Peace is hard
Sarcasm is easy............. Sincerity is hard
An F is easy....................... An A is hard
Growing weeds is easy..... Growing flowers is hard
Reaction is easy................ Action is hard
Can't do is easy.......................... Can do is hard
Feasting is easy......................... Fasting is hard
Following is easy........................ Leading is hard
Having friend is easy................... Being a friend is hard
Dying is easy............................. Living is hard
ارسال email از طريق موبايل
EM MAIL-BOX SUBJECT Mail-Body
شمـاره تلفن زير را به عنوان گيرنده وارد كنيد:
09132807760
توضيح: MAIL-BOX در اين پيغام، نشانی ايميل گيرنده میباشد. همچنين به جای SUBJECT نيز موضوع ايميل، و به جای Mail-Body نيز متن ايميل مورد نظر خود را بنويسيد.
---------------------------------------------------
براي ارسال پيام به ياهو مسنجر:
متن زير را در بخش پيغـام گوشی موبايل خود تايپ نماييد:
YM YAHOO-ID Message
شمـاره تلفن زير را به عنوان گيرنده وارد كنيد:
09132807760
توضيح: به جای YAHOO-ID در اين پيغام، شناسه كاربر Yahoo Messenger گيرنده را بنويسيد. همچنين به جای Message نيز متن پيام مورد نظر خود را بنويسيد.
بر گرفته شده از وبلاگ : http://pmm.persianblog.ir
مسلمانی
خال مه رويان سياه ودانه فلفل سياه***هردو جان سوزند اما اين کجاوآن کجا
نوشته يک دانش آموز کلمبيايی
موقعيت زمانی ما بعنوان بخشی از تاريخ در مقايسه با ديگر دور آنها اين گونه است :
ــ طبقات ساختمانهايمان افزايش يافته و از صبر و حوصلهمان کاسته شده است.
ــ اتوبانهايمان پهنتر و نقطه نظراتمان باريکتر شده است.
ــ مصرف سرانهمان بيشتر و داشتههايمان کمتر شده است.
ــ خريدمان بيشتر، اما لذتمان کمتر شده است.
ــ خانههايمان بزرگتر اما خانوادههايمان کوچکتر شده است.
ــ تسهيلات زندگيمان فراوانتر، اما وقتمان کمتر شده است.
ــ تحصيلاتمان بالاتر، اما احساساتمان پايينتر آمده است.
ــ دانشمان فزونی، اما قدرت قضاوتمان کاستی يافته است.
ــ مهارتهايمان بيشتر و مشکلاتمان نيز بزرگتر گشته است.
ــ تنوع داروهايمان زيادتر و نتيجه درمانمان کمتر شده است.
ــ مقاممان والاتر و ارزشهای زندگيمان پايينتر آمده است.
ــ بيشتر شعار میدهيم، اما کمتر عشق میورزيم.
ــ میآموزيم که چگونه درآمدمان را بيافزاييم، اما چگونه زيستن را از ياد بردهايم.
ــ به سالهای زندگيمان اضافه، اما از حقيقت آن کم شده است.
ــ در راه رفت و برگشت به کره ماه هستيم ، در حاليکه از حال و روز همسايه خود غافليم.
ــ فضای خارج از کره زمين را فتح کردهايم، اما با فضای داخل آن بيگانهايم.
ــ اتم را شکافته ايم، اما هنوز در قعر تعصبات خود باقی ماندهايم.
ــ درآمدهايمان صعود و اخلاقياتمان نزول کرده است.
ــ بر کميتهايمان افزوده و از کيفيتهايمان کاسته شده است.
ــ قامت مردانمان بلند و انديشه آنان کوتاه شده است.
ــ منفعتهای آنان سرريز و دلبستگيهای آنان سرازير گشته است.
ــ درآمد آنان دوبرابر و جدايیها چندين برابر شده است.
ــ آسايش آنان بيشتر و لبخندشان کمتر شده است.
ــ غذاهايمان بيشمار و قوتمان ناچيز شده است.
ــ خانههايمان تجلیتر و پايبستشان ويران شده است.
ــ آري اين چنين است روزگاری که از آن با عنوان روزگار صلح جهانی نام میبرند.
يک داستان
دانستن يا ندانستن؟
آنکس که بداند و بداند که بدانـد
اسب خرد از گنبد گردون بجهاند
آنـکـس کــه نداند و بداند کــه نــدانـد
لنگان خرک خويش به مقصد برساند
آنکــس کــه بداند و ندانـد کــه بداند
بيدار کنيدش که بسی خفته نماند
آنکس که نداند و نداند که نداند
در جـهـل مرکب ابد الـدهر بماند
اما يک شعر ديگه هست که می گه:
فرقی نداره وقتی ندونی و نبينی، غصه ات می گيره وقتی می دونی ومی بينی ...
به نظر شما کدامش واقعيته ؟
قشنگترين لحظه
و گاه با خودم می گويم خدا چقدر مرا دوست دارد ، چرا که پنجره اتاقم رو به اوست .
خدا کند که پنجره دلهايمان هم رو به سوی او باشد، شايد که مورد آمرزشش قرار گيريم.
يا حق
نظرات ()

